|
داستان انسانها
|
|
||
|
زمانی که شرر افتد بجانم گهی خارج شود از کف عنانم سوالی دارم از یاران جانی بده پاسخ اگر که می توانی گهی بینی درون جمع ملت کسی دستاربند دلّ و علت کسی با ادعای دوست بودن ز یک خون و رگ و یک پوست بودن دهانش را گشاید که تو ماهی که تو نوری درون صد سیاهی که تو تنها ، تک و یکدانه هستی چراغ روشن هر خانه هستی شود قربان این و چاکر آن زبانی میدهد به هر کسی جان و تو دانی که قصدش نیست اینها نداری واقعا در قلب او جا چه نامم این چنین نامردمان را ؟ چگونه گل بگیرم آن دهان را ؟ هان...... چه نامم؟
×دستاربند: به عنوان دستاویز |
درباره وبلاگ
وقتی که با منی همیشه منتظر معجزه باش! مطالب اخير
پيوندها
هوای تازه بدون رنگ کهنگی
فانی آدمک اول دنیاست بخند بانوي فانوس به دست بارانی نگاهت کجاست؟ قصه های آراس زشت بانو زیر بارون باید رفت بانوی اردیبهشت حرف های در گوشی کندوی عسل پرومته زمزمه های آراس از نرگس تا نرگستان عشق پاک دختر رودسری فـــریــادی بــــرهنه تـــر از بـــاران ساز خدا طنزستان آق دایی اشک لیلی یکی مثل خودم ..........(سارینا) سمیر سعید کوچولو بنده تلواسه های ماه تی تی مهر يشت مترجمان کوچک سرطان پايان زندگي نيست بهترين قالب هاي وبلاگ |
||