|
داستان انسانها
|
|
||
|
پیش از اینها این نوع شعر با وزن کوتاه و بلند رو گاهی زمزمه میکردم.دوست داشتم تجربه کنم و شروع کردم به نوشتن اما دلمو راضی نکرد چون وارد قلمرو جدیدی شده بودم برای همین دست به دامن دانشجویان کارشناسی ارشد ادبیات شدم تا اگه خیلی افتضاحه بهم بگند.اما چیزی که اونا بهم گفتند با چیزی که انتظار داشتم خیلی متفاوت بود.اگه از این به بعد مجبور بشید اشعار منو در این قالب تحمل کنید قطعا یک قسمت تقصیر ها متوجه اوناست.
های مردک ! آری! با تو ام! آری تو! داشتم می دیدم ، با دو چشمم آرام می شنیدم با گوش ، رد فحوای کلام و تو ناراحت از این دیدن من با دو دست نحست چشم و گوشم بستی و چه ناراحت شد ، دلم از این بیداد کاش میدانستم که بدین ظلم بزرگ نا خود آگاه به من دادی تو قدرتی پاک و شگرف حال من می بینم حال من می شنوم گرچه چشمانم را ، با دو دستت بستی گرچه دستانت باز ،روی گوشم مانده در درون من من سالها پنهان بود قدرتی پاک شگرف تا که آن روز آمد اشتباهت اینبار کرد آنرا بیدار من نمیدانم چیست حس شیشم هم نیست حس صفر است این حس ،کز ازل با من هست حال من میبینم حال من می شنوم از ورای دستت ، از ورای همه تنگ نظر بودنها و چه شادم امروز که عدو باز شده بانی خیر وه چه شادم امروز ، من از این بیداری
ته نوشت: در اولین دقایقی که این متن رو گذاشتم دوستان دوتا کامنت خصوصی در مورد این شعر برام نوشتند که بخاطر یکیش نزدیک بود گفتن شعر نو رو کلا ول کنم اما دومی طوری نوشته شده بود که به شدت امیدوار و تشویق شدم.گاهی فاصله گفتن شعر نو تا نگفتنش فقط و فقط به اندازه یه کامنته!اینو گفتم که بدونید کامنتهای شما چه ارزشی داره و چقدر تاثیر گذاره. آنچه می خواهم بگویم قصه نیست اتفاق افتاده است و واقعیست زندگی هر روز درسی می دهد کافیست آدم به دیدن دل نهد اتفاقی که بدیده چشم من داستان لات هست و پیر زن داستان زندگیهای چو خواب داستان زندگی زیر نقاب قصه من ناگهان آغاز شد با چنین دیدن دو چشمم باز شد پیرزن می رفت و من دنبال او در نظر بودم همه افعال او لات چون آن پیرزن را دید گفت: حالتان خوب است؟ ،و با صوت کلفت جُست احوالش چو فرزندی عزیز و من آنجا در کمین با چشم تیز پیرزن گفتش پسرجانم! خوشم از چنین احوال پرسی مدهُشم الغرض آندو چو مادر و پسر دل همی دادند و قُلوه سربسر پیرزن رد شد و من پشت سرش لات ماند و من رسیدم در برش لات زیر لب همی گفتش: گدا! از هر آنچه آدم و انسان جدا کاش می مُردی!تفو بر روی تو! بر هر آنکه حامی و در کوی تو! از تعجب شاخ آوردم برون تو که با او خوب بودی هم کنون! تندتر رفتم ولیکن لات ماند ماه و ایزد خود به پیر زن رساند حال گویم بهرتان از پیره زن از ملامت ، غرغر آن تیره زن ژاژخایان گفت ناگه بی دلیل: تف به تو! معتاد بد بخت ذلیل! من مجدد مانده در این فعل و کار و دهانم باز مانده همچو غار چون بدینسان لات را گفتش ذلیل پیش چشمم آمد آن جبران خلیل داستان مادر و دختر ، و خواب داستان دوستی ها در سراب داستان عشق ، اما پاک نه سینه ها پُر عشق اما چاک نه داستان دوستیّ ظاهری داستان عشق اما سرسری وه چه دنیاییست این دنیای ما وه چه لغزان است جای پای ما کاش نیّت های ما خالص بُوَد همچو فعل ظاهری پر حس بُوَد چون که نیت ها و فعل ما به حق می زند هر طالع بد را ورق عزیزان من بنده شرمنده ام کنون همچو یک قاز(غاز) پَرکنده ام به ناگه شده نطق من کور کور شدم عین هو همچو اهل قبور ز فحش من اینک دمی راحتند همان ها که هر روز در یک خطند از آن لحظه کآینده با اشتباه شده تیره و تار و لختی تباه همی ترسم و ترسم اینک گواه که خودکار سبزم نویسد سیاه ندارد توانی دو دستم کنون دو دستم شده خالی از روح و خون نه شعری و نثری و نه یاوه ای و نه نیمه شعری چو نوباوه ای ندارم کنون هیچ یک توی دست از آن دم که دستی قلمها شکست دلم گر شکستست و شد چاک و چاک قلم گر شکستست و داغان، چه باک! دلم با قلم گشته نزدیک و دوست که این اتفاقی غریب و نکوست چو فارغ ز درد و کشاکش شوم به زودی ، چو ققنوس و آتش شوم برآرم ز آتش سر و بال و دست و آنک دگر طاقتم بی حد است و آنک زبانم چو شمشیر تیز کند .....................ریز ریز باز درب آسمانها باز شد بارش الطاف حق آغاز شد گر دعایی بهر یاران می کنید گر دعا از بهر باران می کنید وقت باران است یاران عزیز فرصتی هم مغتنم کوتاه نیز بارش لطفش شده اینک شدید وای بر آنکس که توشه بر نچید بس گنهکارم بسی شرمنده ام روسیاهم که چنین بد بنده ام ای خدا بر ما ببار و پاک کن سینه پر کینه ما چاک کن خالی از کینه کمی غمناک کن بعد ما را سوی آن افلاک کن الغرض ای همرهان مهربان ای شما من را بسی بهتر ز جان حرف من اینست و این باشد سخُن بهر مردم صد دعا کردی بکن لیک من را هم دعا کن یک کمی هم تفقد کن مرا هم یک دمی یادتان باشد نیفتم از قلم هم ببخشیدم مرا با بیش وکم مطمئن باشم حلالم می کنید؟ مرهمی بر این ملالم می کنید؟ زمانی که شرر افتد بجانم گهی خارج شود از کف عنانم سوالی دارم از یاران جانی بده پاسخ اگر که می توانی گهی بینی درون جمع ملت کسی دستاربند دلّ و علت کسی با ادعای دوست بودن ز یک خون و رگ و یک پوست بودن دهانش را گشاید که تو ماهی که تو نوری درون صد سیاهی که تو تنها ، تک و یکدانه هستی چراغ روشن هر خانه هستی شود قربان این و چاکر آن زبانی میدهد به هر کسی جان و تو دانی که قصدش نیست اینها نداری واقعا در قلب او جا چه نامم این چنین نامردمان را ؟ چگونه گل بگیرم آن دهان را ؟ هان...... چه نامم؟
×دستاربند: به عنوان دستاویز |
درباره وبلاگ
وقتی که با منی همیشه منتظر معجزه باش! مطالب اخير
پيوندها
هوای تازه بدون رنگ کهنگی
فانی آدمک اول دنیاست بخند بانوي فانوس به دست بارانی نگاهت کجاست؟ قصه های آراس زشت بانو زیر بارون باید رفت بانوی اردیبهشت حرف های در گوشی کندوی عسل پرومته زمزمه های آراس از نرگس تا نرگستان عشق پاک دختر رودسری فـــریــادی بــــرهنه تـــر از بـــاران ساز خدا طنزستان آق دایی اشک لیلی یکی مثل خودم ..........(سارینا) سمیر سعید کوچولو بنده تلواسه های ماه تی تی مهر يشت مترجمان کوچک سرطان پايان زندگي نيست بهترين قالب هاي وبلاگ |
||